تولد چند روز پیش...

29تیرماه تولد گرفتم و البته افطاری.... مثلا قرار بود همه کارهاشو بکنم. بیشتر کارها رو انداختم ... در حقیقت افتاد گردن مامان.

بالاخره با تلاش و زحمت و کمک دخترخاله ها برگزار شد.

اونقدر خسته بودم که اصلا به خودم نچسبید ولی بازم خداروشکر که برگزار شد.... کلی کادو گرفتم.

ماه رمضون سختی است.. روزه نیستم و محل کارم روزه خواری بشدت خطرناکه!! رئیس خیلی روی این مسائل حساسه... حمل استکان چایی از حمل مواد مخدر و اسلح پیچیده تر و خطرناک تر بود.

سعی میکنم به روزهای خوبم برگردم... آروم وشاد باشم.. اما کمی که کلافه میشم تند جواب میدم... بقیه رو می رنجونم و خودم بیشتر از بقیه رنج میکشم.

سعی میکنم خودم رو پیدا کنم میدونم هنوز ذره هایی از نور و امید درونم یک جایی مخفی شده ولی اونقدر درد و سیاهی درونم موج میزنه که نمیتونم پیداشون کنم.

امید دارم... امید دارم که روزی خیلی نزدیک... نزدیک تر از اونچیزی که فکر میکنم به آرامش خواهم رسید... میدرخشم و لبخند می زنم.

خدای مهربانم در این شب عزیز منو ببخش تا بتونم طعم ببخش رو بچشم . تلاطم درونم بخوابه و از این گرداب کف آلود آروم بیدار بشم.... بیداری بعد از کابوس.... و یک نفس عمیق

تنها یاور من....

/ 1 نظر / 14 بازدید
محمدرضا

گاهی آدم می مونه با خودش چیکار کنه...