یک روز شلوغ

واقعا که مادر ستون خونه ست!

بدون مامان همه  کارها انجام میشه ولی نه درست و نه کامل... یک جایی میلنگه حتی اگه نلنگه به دل نمیشینه.

سعی میکنم بیشتر خونه باشم ولی بازم بیشتر کارها به گردن سپیده می افته.

باید حتما نظافتچی بگیریم ولی کسی جمعه نمیاد که منم بیکار باشم.

تصمیم دارم ترشی هم درست کنم البته اگه وقت پیدا کنمچشمک

همکار بغل دستی ام  و دوست جون جونیم رو فرستادن بانک برای پیگیری پرونده ها. حسابی دست تنها شدم.

تلفن، بایگانی، پیدا کردن اطلاعات، سروکله زدن با متقاضی.... پدرم دراومده دیگه.

وقتی میرسم خونه نفسم درنمیاد.

"زندگی مثل جنگ بی رحمه"

/ 5 نظر / 12 بازدید
گمنام

سلام قبل از اینکه به خوندن وبت بپردازم اسمش واسم جالب بود. از روی فیلم ایرانی انتخابش کردی یا هالیوودی؟ دیدیشون؟ خیلی دوستشون داشتی؟

گمنام

خبر بد اینه که تازه روزهای تلخ زندگی نرسیده

محمدرضا

حق با شماست... مادر یعنی زندگی... اگه نباشه زندگی درجریانه اما به دل نمیشینه...