گربه اي روي شيرواني داغ

در میان اینهمه سوال سردرگم به دنبال جوابی در می گشایم پی در پی

خونه تکونی

باز نزدیک عید شد و خونه تکونی شروع شد.

امسال ماشین شویی هم به کارای من و سپیده اضافه شد.

مشکل اصلا کار نیست مشکل ددی محترم ماست که اصلا حاضر نیست که چقدر روی ما فشار هست.

کاملا می تونه کارهای اولیه اش رو انجام بده ولی تا وقتی ما باشیم ( کزت های آماده) اصلا سعی نمیکنه.

چندین بار با هم درگیر شدیم. این وسط طفلکی مامانم که میخواد کنترل اوضاع رو داشته باشه.

سعی میکنم بهش حق بدم ولی حتی یکبار هم به ما حق نداده و این منو مسوزونه.

وقتی سالم بود همش کوه حالا همش غر....

حداقل اون موقع توی خونه نبود و این همه درگیری پیش نمی اومد.

همیشه فکر میکردم توی کوه میمیره ( آرزوی خودش بود) ولی هیچکس فکر نمی کرد اینجوری پیش بره که محکوم ( به نظر من حکم خداوندی ست) به نشستن بشه.

عید مامان اختر هم تشریف میارن و درگیری ها بیشتر میشه.

به امید عیدی آروم



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()





میرم و میام

وای وای

کلا این هفته و هفته قبل همش در حال رفت و آمد بودم.

مشهد هم قربونش برم کل زمستون یک دونه برف نمیاد تا اسفند میشه یکهو یادش میاد زمستون باید برف داشته باشه و همشو یک دفعه میریزه روی سرمون.

برای خودمون مثل بچگی ها آدم برفی ساختیم و کلی عکس گرفتیم.

آخر هفته هم دوتایی رفتیم تهران برای خرید عید، البته من طفلکی باید سمینارهامو تحویل میدادم و مجبور شدم چند روزی بیشتر بمونم.

بابا مثلا گرانی است و یارانه میدن.... پس این همه آدم در حال خرید کردن چیه!

باید از سروکول همدیگه بالا می رفتیم و برای پیدا کردن پالتو مانتو کفش از همدیگه سبقت می گرفتیم و گاهی هم از دست دیگران قاپ می زدیم.

واقعا خرید کردن به من انرژی زیادی میده و همچنین قوت قلب و شادی.

موقع برگشتن مجبور شدم یک ساک اضافه بیارم وسایلم اصلا توی چمدون جا نمیشد.

پامو گذاشتم مشهد چنان سرماخوردگی شدیدی پیدا کردم که خوشی خریدها از دماغم زد بیرون. دائما جعبه دستمال کاغذی رو با خودم حمل میکردم.

تقریبا با ددی کنار اومدیم.  ولی خودش اصلا با موقعیت جدید کنار نمیاد. می دونم خیلی سخته کسی که تمام عمرش کوهنورد بوده باید سعی کنه با ویلچر کنار بیاد ولی چاره ای نیست. انکار این موضوع چیزی رو درست نمیکنه.

و بدتر از همه  اینکه خودخواهی هاش و توقعاتش روز به روز زیادتر میشه و قربانی همه این اتفاقات مامان طفلکی منه.

همه فشار ها روی اونه و هرکاری می کنم نمی تونم باری زیادی از روی دوشش بردارم.

نمی دونم چرا حس می کنم سال جدید می تونه برامون خوش خبری بیاره. حس خوبی نسبت بهش دارم و خیلی بیشتر از سال های قبل منتظر نو شدنش هستم.  



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()





سورپرایز

امروز همش سورپرایز شدیم.

ساعت 8 صبح دایی عزیزم زنگ زد و گفت داریم میایم

 خونتون. (از سبزوار راه افتادن.)

بله... امروز مثلا جمعه است و قرار بود بیشتر از همیشه

بخوابیم.

تند تند شورع کردیم به جمع آوری... خونه شبیه جنگ زده

ها بود.... همه چیز ولو و درهم برهم

و بابا محترم من که حالا فقط میتونه دستور بده... سفارش

املت برای صبحانه دادن.

درسته کمی دلم براش میسوزه که محکوم شده به بودن روی

تخت برای چندین ماه ... ولی واقعا تحمل یک نفر که همش

برات کاردرست میکنه و غر میزنه و آخر هم دستت درد

نکنه ای نمی شنوی خیلی خیلی سخته.

تقریبا همه کاراشو مامان انجام میده ... با اینکه الان قوی تر

شده و همینطور فعال تر ولی اصلا سعی نمی کنه خودش

کاری انجام بده... فکر میکنه همه ما باید به فرمانش باشیم و

تند تند تا چیزی میگه براش انجام بدیم.

توی این ماه های گذشته من و مامان بدجور افسرده شدیم و

خودمون رو حبس کردیم.

درگیری با بابا و زخم هاش و پرستاری و ناتوانی هاش و

همچنین فکر کردن به آینده هردوتامون رو استرسی کرده و

هیچ راه فراری نیست.

دایی جان و خانواده 10 اومدن و 12 رفتن خونه خاله برای

ناهار.

مامان هما رو برده بودن بیمارستان و امروز مرخصش

کردن. اون طفلکی هم کلی گرفتار شده.

به جای صبح بعد از ظهر حسابی خوابیدم ... به به چه کیفی

داره خواب بعد کباب.

مامان صدامون کرد : بیان برف رو ببینید

آخرین  سورپرایز امروز رو خدا بهمون داد. الان که دارم

می نویسم ساعت 9 شبه و همچنان برف میاد... تقریبا 30

سانتی متر برف نشسته و یخبندان شبانه هم شروع شده.

فردا به احتمال زیاد تعطیله!

آخ جون فیتیله .... فردا تعطیله

میریم برف بازی  



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()





دوباره...

سلام

بعد از مدتها نوشتن برام خیلی سخته.... با اینکه شیروانی قسمتی از روحم هست ولی برای غریبه شده.

مثل تاب دوران کودکی که بعد از مدتها به سراغش میری و برات غریبه شده ولی بازم بهش حس عجیبی داری.

الان ٢۶ بهمن است و من تقریبا از آبان هیچی ننوشتم.

قصد ندارم به عقب برگردم و گذشته رو زنده کنم.

هرچیزی که اتفاق افتاده تموم شده و راه جدید و سختی رو در پیش رو دارم.

ددی برای نشستن روی ولیچر و بقیه کارهاش به کمک نیاز داره.

فشار شدیدی روی من و مامانم هست.

پایان نامه ام رو نیمه رها کردم و جمع کردنش بیشتر از قبل سخت شده.

اما... من نمی ترسم.... ادامه میدم و می دونم که می تونم

من زنده ام و زندگی خواهم کرد همونطوری که دوست دارم پر از شادی و روزهای خوب.

سلام به شیروانی و تمام دوستانم

من برگشتم



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()





یک اتفاق .... یک عمر فکر

٢٢ شهریور پدرم ( کوهنورده و تقریبا همه کوه های ایران رو فتح کرده.) در برگشت از کوه دماوند سقوط می کنه و مهره کمرش می شکنه....

ما 25 شهریور رفتیم تهران و الان اولین روزه بعد از اینهمه مدت برگشتم خونه ....

خیلی راحت میشه نوشت که کسی مهره اش شکسته و پاهاش دیگه حرکت نمی کنه.

خیلی راحت میشه نوشت من و مامان شب در میون توی بیمارستان روی زمین خوابیدیم.

خیلی راحت میشه نوشت 40 روز و شاید هم بیشتر سرگردون بیمارستان و دکتر بودیم.

خیلی راحت....

کمی آروم بشم می نویسم چی بهم گذشت توی این چند روز راحت!



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





..... س س س ... ساکت باش

داری خودتو آماده میکنی که ساعت ها حرف

بزنی و خودت رو از این عقده پوسیده درونت

خالی کنی و بعد با صدای بلند نفس بکشی...

که جمله 3 -4 چیزی گلوتو فشار میده انگار

گوش هات هم از شنیدن حرفهات متوحش

میشه و نمی خواد ادامه بدی.

چشم هات متعجب و خیس میشه از چیزی که

داره میبینه  و تو ساکت میشی.

از درون سانسور میشی....

چون هرجایی بودی و هستی یاد گرفتی اول

فکر کنی که آیا حرفات کسی رو آزار نمیده و

بعدا برات دردسر درست نمی کنه و بعد بگی.

حتی درون کالبدت هم این سانسور همیشگی

جای خوش کرده.

دارم فکر می کنم اگه این خودسانسوری وجود

نداشت، چه چیزهایی میگفتم و چه چیزهایی

می شنیدم.

بیشتر نگفته هات به اونهایی که دوستشون

داری و باهاش بیشتر ارتباط داری.

و بیشتر چیزهایی که ممکنه گفتنش بکشتت رو

از همین افراد میشنوی.

مجبوری ساکت باشی و دروغ گو بودن را

تمرین کنی تا عادتت بشه و کم کم به این باور

برسی که زندگی اینطوریه و ادامه بدی.

ذهن روان پریشم خیلی سرگرمی امتحان کرده

تا کمی از درگیری هاش کم بشه حتی مذهب

رو ... ولی چیزی تغییر نکرد فقط مسکن

موقتی بود.

گاهی جلوی آینه خیره میشم و بی صدا فریاد

میکشم و گریه میکنم و در آخر بهش امیدواری

می دم.

اما امروز نتونستم بهش بگم که دوست داشتنی

است و خنده قشنگی داره.

به نظرم داشت بهم دهن کجی می کرد چون

می دونست دارم بهش دروغ میگم و سرشو

شیره می مالم.

می خواستم بگم حالا که به زور به این مجلس

رقص اومدی به تمام توان برقص.... که خودم

خنده ام گرفت.... مجلس رقص!!! اینجا بیشتر

شبیه یتیم خانه اولیور تویست هست که زور

می زنی برای یک کاسه آب زیپو و بیرون هم

دارودسته دزدا منتظرتن  و صد البته پایان

خوش هم وجود نداره.

مسخره تر از این نمیشه.... حتی حین نوشتن

این حرفها فکر می کنم که چی دارم میگم ....

احمقانه است ولی واقعیت همینه .... راستی

مگه واقعیت جور دیگه ای هم می تونه باشه.

تنها جایی که میشه کمی خندید و کمی راحت

بود توی خوابه....

جایی که کابوس ها هم برام جالبه ....

چون متفاوته و هرچی بخوایی می تونی توش

بگی (خوشبختانه)



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه، نگفتنی ها
نوشته شده توسط تهمینه در شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()





خدا چراغی به او داد

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت میکرد .

خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را

خواهم داد ؛سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند

بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری

پایی برای دویدن .

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز .

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را . 

دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و

به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم

نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه

آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت

را به من بده. 

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر

به قدر ذره ای باشد .

 تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان

می شوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک

بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد

وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است

و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن

را به کرمی کوچک بخشیده است .

عرفان نظرآهاری

شنبه، 23 مردادماه 1389



کلمات کلیدی :حکایت
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()





درد و دل

بیشتر وقت ها وقتی چراغ ها خاموش میشه و

سکوت خونه رو دربرمی گیره. ذهن دو نفره

من تازه شروع میکنه به کشمش و درگیری.

ساعت ها باهم بحث می کنن و فحش می دن و

حتی گلاویز میشن.

دست آخر هم بدون نتیجه فقط چون از این

درگیری دائمی خسته شدن منو رها می کنن و

آروم میشن.

جدیدا درگیری ها سر پیدا کردن نیمه گشمده

است.

ملاک هام  و ایده هام تغییر کردن و حتی

خودم ولی هنوز دو ذهن با هم به توافق

نرسیدن.

حتی با ملاک های جدید هم درگیری تموم

نشده.

بعضی وقتها نمی دونم چی می خوام یک

همسر یا یک دوست پسر.

یک همراه همیشگی یا یک دوست صمیمی.

آیا می تونم کسی رو برای 24 ساعت تحمل

کنم با اون منو تحمل کنه؟

آیا میشه بدون ناراحتی زندگیتو تقسیم کنی و

نصف زندگی یک نفر دیگه رو تصاحب کنی؟

احساس می کنم به یک نفر نیاز  دارم که

دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه.

براش مهم هستم و برام مهمه.

نگرانمه و نگرانشم.

درکم می کنه و درکش می کنم.

می خوام اون یک نفر رو پیدا کنم ومی دونم

سخت تر از اونیه که فکر می کنم.



کلمات کلیدی :نگفتنی ها
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()





خاطرات تلگرافی

28مرداد

یک روز شلوغ و پلوغ.

مهدی صبح رسید ، بابا براش یک روآ خریده

بود. حالا وقتی بریم تهران هی میریم خرید

ماشین هم دمه دسته.

تندی حاضر شدم رفتیم کلینیک، آخه کارآموز

ماساژ دارم و امروز جلسه آخرشون بود.

وارد که شدم دیدم کف سالن خیسه و آب

باریکی راه افتاده. اول فکر کردم از گلدون ها

ست که بهشون زیاد آب دادیم ( آخه هم من و

هم سارا به گلدون ها آب می دیم.)

زمین رو خشک کردم و شروع کردم به

آموزش؛ کمی که گذشت دوباره آب راه افتاد

که فهمیدیم آکواریوم ترک خورده و داره نشتی

میده.

برام مهم نبود که زمین خیس بشه و بو بگیره.

دلم برای ماهی های توی آکواریوم میسوخت.

شکوفه زنگ زد به برادرش شهروز که بیا

کمک کن.

کلی وقتمون صرف شکار ماهی ها و تمیز

کاری و جا به جایی شد.

خسته و کوفته برگشتم خونه که بعله یک

پیشول کوچولو یپدا شده. خیلی هم خونگی بود.

مهدی هم تصمیم گرفت با خودش ببرش.

(بعدا که تعریف کرد: اصلا توی ماشین اذیت

نکرده بود و توی سبدش آروم نشسته بود.

هرجا هم که برای استراحت پیدا می شدن. با

مهدی بیرون می رفته ودوباره برمی گشته

توی سبدش.)

 

 31مرداد

من امرزو 53.5 بودم و شرط رو باختم. قرار

بود تا 31مرداد 52 کیلو بشم که البته نشدم.

دلم سوزید برای خودم و معصومیتم و تلاش ها

و گرسنگی کشیدن هایی که بی نتیجه بود.

امروز افطاری خونه ما ست،  کلی کار روی سرمون ریخته.

حلیم رو از بیرون گرفتیم (خوشبختانه) و

خودمون کتلت و سالاد اولیه درست کردیم.

سبزی و پنیر و .... مخلفات افطار هم باید

باشه.

ولی به جاش مهمون بازی و حرف و خنده

هاش ارزش این همه زحمت رو داره.

 

4شهریور

دوتا خبر عروسی یکهویی

2روز پیش خبر دادن که فاطمه دوست سپیده

عروس شده و پنجشنبه جشن نامزدی میگیرن.

(یعنی امروز)

اوه اوه 6 سال از من کوچیکتره.

کلی وقت صرف خوشگل کردن کردیم و بعد

افطار رفتیم خونه خاله شهین.

اینقدر رقصیدم که سیاتیک حسابی گرفته و

پاهام درد می کنه.

تا برگشتیم خونه 3 شده بود.

دوش گرفتم و سحری خوردم و خوابیدم.

خبر تووووپ دوم اینکه دختر دایی عزیزم

یکهویی عروس شد.

شب قبل رفتن عقدشون کردن.

یعنی چه .... هرکسی دوروبرم بود تند تند

عروس شدن و رفتن. من تنها مجرد بین دختر

خاله و دختردایی های همسن خودم هستم.

بقیه مجرد ها از من کوچکترن.

کلی ذوق کردم و شوکه شدم.

ای بابا منم شوهر می خوام.



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()





غرغر می کنم پس زنده هستم.

سرم درد می کنه ؟ نه.

چشمم سیاهی میره؟ نه.

فقط همه چیز بیخودی بدقواره شده و عیب پیدا

کرده.

تختم کج شده و بالشم پفش خوابیده، موکت اتاقم

زبرتر شده، رنگ اتاقم کدر شده.

کیفم سنگین تر شده و لب تاپم کندتر و بی دقت

تر کار می کنه.

خودکارام انگشتامو اذیت میکنن.

رشد موهام و ناخنم هام متوقف شده.

گربه ها بیشتر میو میو می کنن و صداشون

جیغ تر شده.

صدای زنگ تلفن و اس ام اس ام تیزه و آزارم

میده.

اااااااااااااااااا

حتی دوست ندارم توی آینه نگاه کنم.

منو پر جوش تر و پوستم چرب تر شده.

الان من به شدت حس غرغر دارم.

مثل دل پیچه بعد زیاد خوردن آب انار یا آب

آلبالو.

جلوی دستم نباش!



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط تهمینه در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()





روزه میگیرم؟

با چشم های پف کرده بیدار می شم.

تند تند می خورم و با خفگی می خوابم.

صبح با خستگی و بی حوصلگی بیدار میشم.

دروغ میگم و  سروصدا می کنم.

از وسایل دیگران بی اجازه استفاده می کنم.

با تلفن کلینیک پرحرفی می کنم.

از کارم می دزدم.

به حقوق دیگران تجاوز می کنم.

منتظر اذان می شینم.

تند تند افطاری می خورم.

تلپ جلوی تلویزیون می شینم.

میوه می خورم و خیلی می خورم.

من روزه هستم.



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()





تله می زاریم... تولد میگیرم... همه چیز با هم

5مرداد

این دفعه سومی هست که میریم برای تله

گذاری ولی تفاوتش اینه که یک جای باحال و

دور از دسترس میریم.

منطقه کلیلاق که قراره منطقه حفاظت شده

اعلام بشه ؛ بین کوه ها و حدفاصل تربت جام

و فریمان.

ساعت 8.30 روستای کاریزنو منتظر محیط

بان شدیم و با پاترول نیسان مخصوص گشت

محیط زیست راه افتادیم.

واقعا زیبا بود ولی جاده بسیار بد و خطرناکی

داشت و همش می ترسیدم که پرت بشیم.

بعد 3 ساعت رانندگی و کوهنوردی با ماشین

به منطقه مسطح سبز رنگ بسیار خنک

رسیدیم . (تربت جام 38 درجه و کلیلاق 17

درجه و باد...)

تمام منطقه پر سوراخ جونده بود. انواع پایکا Pika و ول (وول Elobius) داشتن با خوبی و خوشی زندگی می کردن.

شکارچیان هم انواع شاهین و عقاب بودن که

هرگز بیش از نیازشون شکار نیم کردن... پس

جمعیت خوشحالی بدون توجه به ما می دویدن

و بازی می کردن.

حتی تله ها هم براشون نوعی وسیله بازی بود...

تا عصر اونجا بودیم کلی سرما خوردیم و با 3

تا پایکا و یک موش خانگی برگشتیم.

محیط بان ما رو به منطقه دیگه ای برد (سماخون) با فاصله 2 ساعت از اونهمه سرسبزی و سرما به منطقه کویری خشکی رسیدیم. تقریبا ساعت 10 شب بود و قرار بود اونجا نوعی از موش های دوپا رو پیدا کنیم. آلاکتاگا Allactaga موجود زیبایی که طول دمش 5/2 برابر طول بدنش بود.

خیلی خسته بودیم ولی محیط بان نه... تمام

بدنم می سوخت ، حس می کنم بدنم به پایکا ها

واکنش داده و نوعی آلرژی رو نشون میده.

6مرداد

تقریبا روز جدید شروع شده و ما هنوز دنبال

آلاکتاگا می گردیم.

واقعا کار محیط بان ها سخته و خیلی خستگی

ناپذیر میشن. چندتاشون رو دیدیم ولی گرفتنش

مهمه.

مسئله مهم در مورد آلاکتاگا اینه به هیچ عنوان

به فلز نزدیک نمیشه و یعنی توی تله نمی

افته.

نحوه گرفتنش اینه که باید با ماشین دنبالش

بری و نور چراغ رو توی چشمم بندازی تا

خیره بشه و فرار نکنه و بعد به آرومی بری و

با دست پشت گردنشو بگیری.

به حرف خیلی راحته ولی در عمل بیش از

آنچه فکر می کنی سخته.

توی همین کارا دوتا موتور سوار ( مثلا بچه

محل های غیرتی روستاهای اطراف) اومدن

که ببینن ما چکار می کنیم و صدای

موتورشون حسابی آلاکتاگا ها رو ترسوند و

باعث شد یکی که خیلی خیلی به گرفتنش

نزدیک شده بودیم را از دست بدیم.

واقعا که این پسر بچه ها که تازه می خوان

مرد شدنشون رو نشون بدن کلی برامون

دردسر درست کردن.

بالاخره ساعت2 با دو تا آلاکتاگا کوچولو

برگشتیم تربت و مثلا شام خوردیم و توی

محیط بانی مرکزی خوابیدیم.

ساعت 6 از شده خارش و التهاب از خواب

بیدار شدم و چایی درست کردم.

بعد صبحانه یکی از پایکاها رو تاکسیدرمی

کردم چون نمونه بافتی اش رو محیط بانی می

خواست.

واقعا خیلی بهمون کمک کردن اون هم بدون

هیچ چشم داشتی. حتما از خجالتشون درمیام.

خوشحال برگشتیم خونه حالا 6 نمونه و 3

گونه داشتم واین برای سومین تله گذاری خیلی

خوب بود.

درسته این کوچولو ها میمیرن ولی چاره ای

نیست همیشه برای علم قربانی داده میشه.

دست چپم وحشتناک ورم کرده نمی تونم مچم

رو حرکت بدم و تمام بدنم می سوزه، احتمال

زیاد پایکا ها دارای انگل خارجی مثل کنه یا

کک بودن که من طفلکی رو قربانی کردن.

یکسر رفتم دانشگاه و نمونه ها رو توی حیون

خونه گذاشتم و سریع برگشتیم خونه.

تمام وسایل دم در استریل شد ( با حشره کش و

دارو و آب داغ) که احتمال ورود انگل رو کم

کنیم.

توی حمام متوجه شدم که چه بلایی سرم آ

وردن تمام بدنم تورم و ملتهب شده بود.

به هما زنگ زدم و درمانشو پرسیدم بدجور با

قرص ها گیج شدم.

 

8مرداد

مهدی و هما اومدن و من بهترم.

امسال خیلی باحال شد  و من برای بار سوم

تولد گرفتم. ( اولین بار با مامان اینا . دومین

بار با بچه ها . سومین بار با هما و مهدی) .

سپیده کلی کیک پز شده خیلی خوب می تونه

کیک درست کنه و مزه اش خوب درمیاد.

مهدی و هما هم یک دستبند روکش طلا به نام

ساوانا ار محصولات اوریفیلم برام کادو گرفتن

و کلی باهاش خانم شدم.

بتونم بازم تولد برای خودم میگیرم خیلی خوش

میگذره.

12مرداد

امروز برای اولین بار می خوام کاریوتایپ

تهیه کنم ، نمونه ای از کروموزوم های گونه

که نشون میده از کدام گونه است. کمترین

درصد خطای تشخیص گونه ای رو داره.

کلی وسایل بشور و با آب مقطر استریل کن.

این رو بزار تو اتوکلاو، اون رو بزار توی

یخچال ، این رو تزریق کن، زمان بگیر...

موش کوچولو قربانی شد و من تا حدود ساعت

3 درگیر بودم. کلی پدرم دراومد فکر نمی

کردم اینقدر کار ببره تازه معلوم نیست درست

هم بشه باید فردا بیام و لام ها رو چک کنم.

خونه و ناهار و استراحت.... امشب قراره با

خاله مهناز و خاله مهری بریم کوهستان پارک

شادی.

کلی خوشحال بودم که امید و نوید و علی و

مهتاب هستن و منه به هوای اونها میرم همه

بازی ها رو سوار میشم.

اه اه پسر هم پسرهای قدیم همشون ترسو

هستن مثلا قرار بود به هوای اونها سوار بشم.

من و سپیده سوار میشدیم. امید که اصلا نیومد.

نوید می اومد بیرون منتظر میشد ، علی چندتا

بازی سوار شد... یکی منو بگیره از این بازی

می دویدم به بازی بعدی. سرم داشت گیج می

رفت.

تازه خودم رو کنترل کردم چون خیلی ضایع

بود همه آروم من بپر بپر می کردم. مثلا من

بزرگشون بودم و باید مراقبشون می بودم نه

اینکه خودم آتیش بسوزونم.

گرسنه و شاد برگشتیم و .... هرچی ورزش

کردم و رژیم گرفتم از بین رفت.... پیراشکی

و سالاد الویه و فلافل و شالاد و نوشابه و....

یکی منو بگیره.

14مرداد

امروز قراره دکتر بیاد و منطقه کاری منو

ببینه ، مثل یک کوهنورد حرفه ای لباس

پوشیده و کوله بسته رفتم دانشگاه و بقیه هم

اومده بودن ؛ یک ساعتی گذشت و دکتر پیدا

نشد ؛ بعد که زنگ زدیم فهمیدیم یک تصادف

کوچولو کرده و همه چیز کنسل شد.

اه اه امروز کلاس زبان داشتم و یک غیبت

الکی خوردم.

دست از پا درازتر برگشتم خونه؛ بابا قراره

فردا به دوستاش صبحانه بده و من پیشنهاد

سالادالویه کرده بودم.

سپیده: نرفتی که بیایی پیشنهادتو درست کنی.

قرار بود برای 30 نفر مرد شکمو صبحانه

درست کنیم. خوشبختانه پیشرفت علم و تمدن

برای همین وقتها خوبه با دستگاه غذا ساز همه

چیز رو رنده کردیم و مخلوط . خیلی خوب

دراومد و سس و ادویه فراوان.

تمام عصر هم صرف تایپ کردن شد. خیلی

مطلب برای سیمنار 2 و کلید شناسایی و

ماساژ دستم بود که باید پاکنویس و تایپ می

شد ؛ و امروز روز همین کارها بود حسابی

جلوی کامپیوتر خسته شدم.

 



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()





تولد با تاخیر

29تیر

سوووووت ، دست، هورا

امروز یک روز فوق العاده است، امروز من به دنیا

آمدم و دنیا رو در شگفتی و شادی فرو بردم.

من بدنیا آمدم که نشون بدم دنیا جای شگفتی است و

من یکی از عجیب ترین هاش هستم.

اول صبح با جیغ سپیده بهم تبریک گفت و بعدش

مامان.

البته از شب قبل دوستهای جوون جوونیم بهم تبریک

گفتن و کلی خشنود شدم.

چون خیلی فروتن هستم نذاشتم امروز رو تعطیل

عمومی کنن وگرنه این روز یکی از جشن های ملی

کشور میشد. ( بس که فروتن هستم)

رفتم کلاس زبان خواب آور و یک عالمه خمیازه

کشیدم و برگشتم.

برعکس ترم پیش واقعا کلاس افتضاحیه.

ظهر تمام خونه بوی شیرین مربا گونه ای می داد، که

متوجه شدم سپیده با کمک مامان برام کیک درست

کردن.

عصر هم با سپیده اول رفتیم دنبال خرید لام و وسایل

آزمایشگاهی برای آزمایش کاریوتایپ فردا ، بعد

برگشتیم سمت آزاد شهر... مامان و بابا بهم پول دادن

و سپیده برام یک مانتو تابستونی کرم روشن خرید.

خیلی بهم میاد و رنگش واقعا برای تابستون گرم

عالیه. کلی خرت و پرت هم خریدیم و خوشحال دست

پر برگشتیم خونه.

برگشتن هوس کباب ترکی کردیم و بعد با کیک 

خوردیم. حسابی چسبید، وسط خوردن یادمون اومد

عکس نگرفتیم... خیلی باحالیم

30تیر

تند تند حاضر شدم و سایلم رو جمع کردم و سپیده رو

هم با خودم کشوندم بردم دانشگاه.... بله دوست

عزیزم مینا که قرار بود کمکم کنه تشریف نیامده 

بودن. واقعا بی فکره من که کلید آزمایشگاه رو نداشتم

و مجبور شدم کلی خواهش و التماس کنم و با هزار

پارتی بازی از حراست کلید بگیرم و بالاخره وارد

آزمایشگاه شدم و وسایل شدم که بالاخره بعد 1 ساعت

و خرده ای ایشون تشریف آوردن و فس فس کنان و

لوس کنان توضیح الکی (که خودم بلد بودم داد و رفت

سراغ کارش) وقتی بلد نیستی چرا ادعا می کنی.

خلاصه موش بیچاره مرد و من عصبانی تشری زدم

و سپیده رو با وسایل به خونه فرستادم  (کلی وقتشو

گرفتم و نذاشتم به کارهاش برسه) و خودم رفتم

کلینیک... از شانس بد من یک مشتری آمد و وقتی دید

نیستم رفت.

حسابی اعصابم رو خورد کردن.

برای اختتامیه اعصاب خوردکنی هم یک دختر ننر

دیگه که برای کار روی پوست افتضاحش اومده بود

گفت: وای اصلا بهتون نمیخوره 25 ساله باشی فکر

کردم بالای 30 هستی.

واقعا که.... تا حالا هیچکس سن واقعی منو درست

نگفته، همیشه کوچکتر دیده میشم و الان این خانم ننر

فاتحه روحیه ام رو خوند.

31تیر

امروز تولد دوباره توی خونه میترا گرفتم و بروبچ رو

دعوت کردم که همه گفتن میان.... واقعا چه دوستای

تحفه ای دارم. یک ساعت قبل مهمونی هرکسی عذری

آورد و نیومد. فقط من و میترا و نیلوفر و زهره و

سپیده و پانته آ بودیم.

مانی و مریم و ماری و زهرا نیومدن. ( حسابشون رو

می رسم.)

اول یک عالمه بهشون فحش دادیم (میترا همراهی

کرد) بعد غیبت کردیم و حالمون که خوب شد ، زدیم

و رقصیدیم و خندیدیم.

1مرداد

جمعه و خواب و تمیز کاری و کدبانوگری.....

یک خنگ بازی خفن از خودم نشون دادم.

برای پیاده روی فردا به میترا اس ام اس دادم ولی

یادم رفت بگم شنبه و اون طفلکی فکر کرد منظورم

امروز بود.

رفت پارک و اس ام اس که داد و فهمید چه خبره !

حسابی فحشم داد. (که البته حقم بود . از کار و زندگی

انداختمش و خودم راحت توی خونه وول می خوردم)

2مرداد

بعضی وقتها باید زبونم رو لگد کنم. پانی پینجشنبه

برام کادو نیاورده بود و قرار بود امروز باهم بریم

کلینیک و بهم کادو بده.

برام یک عروسک موزیکال دختر گرفته بود. ( من

عاشق خرس و گربه ام و از عروسک آدم بدم میاد

حتی خوشگل ترینشون) تا بهم داد.

ت: اآآآآآآآآآآ

پ: تا دیدمش یاد تو افتادم ( یک دختر مو بور و با

شکم توپولی)

ت: عمدا گرفتی که بگی شکم دارم.  مسخرم میکنی !

( آخه خودش ورزشکاره و همیشه بهم میگه ورزش

کن)

یک لحظه لبخندش از بین رفت و کاملا توی ذوقش

خورد. خیلی بد جمله ام رو گفتم و توی صورتم نشون

دادم که از هدیه اش بدم اومده.

اصلا کارم درست نبود ، اون با ذوق خریده بود و

طفلکی خبر نداشت که من از عروسک آدم بدم میاد.

خیلی بد شد کلی بوسش کردم : مهم اینه تو برام

خریدی و از اینکه به فکرم بودی ازت ممنوم. آشتی .

ناراحت نشو دیگه.

خیلی خجالت کشیدم ولی من حرفمو زده بودم و چاره

ای نبود جز اینکه کلا فراموشش می کردیم.

اه اه باید مواظب زبونم باشم.

برای اینکه فضا رو عوض کنم حرف پیاده روی رو

پیش کشیدم. قراره اگه تا آخر مرداد 52 کیلو بشم بهم

 25 تومن جایزه بده و اگه نشم 25 تومن ازم جریمه

بگیره.

بحثه 25 تومن پوله دیگه شوخی وجود نداره. شروع

کردم به پیاده روی باید هرجور شده ببرم.

از وقتی اومدم بلفی (همستر سپیده) یکجور عجیبی

نفس نفس می زد و بد راه می رفت. حالش اصلا

خوب نبود. کاری از هیچکس برنمی اومد و بعد

یکساعت هم مرد.... واقعا چه روز گندی .... کلی با

سپیده گریه کردم.

 



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()





تله گذاری

23تیر

امروز باید می رفتم ماساژ. مشتری هم داشتم ولی اصلا نه

حالشو داشتم و نه وقتشو. دروغی گفتم و رفتم دانشگاه دنبال

استاد محترمم که البته ایشون تشریف بدره بودن مسافرت ...

و من طفلکی دست از پا درازتر برگشتم خونه. هوا

وحشتناک گرمه و وقتی میری و برمیگردی تقریبا تمام آب

بدنت خشک شده.

ساعت 4 عصر با بابا رفتیم تربت جام برای تله گذاری

دوباره.

باید از هرگونه چند نمونه داشته باشم و هرجا چندبار تله

گذاری بشه.

نزدیک غروب رسیدیم و تا تاریکی تله گذاری کردیم.  واقعا

بده مرگ موجودی بی آزار رو بخواهی ولی من خواستم

بیشتر از دفعه قبل شکار کنم.

هوای حتی شب هم خفه و گرم بود و پشه ها دیوونه ام کرده

بودن. تا صبح تمام تنم رو از روی مانتو وشلوارلی خوردن.

تله گذاری برای نمونه های کشتزار و سنجاب های زمینی

( که سایز بزرگتری دارند) دفعه بعد.

24تیر

ساعت 5 از شدت گرما و خارش از خواب پریدم ، یادم رفته بود ساعت کوک کنم . رفتم تله ها رو چک کردم.

و خوشبختانه یا متاسفانه 3تا جربیل فضول توی تله افتاده

بودن . دیگه نیازی نیست جربیل هندی بگیرم. تعداد نمونه

این گونه کامل شد.

محیط بان و بابا با موتور دور می زدن و من طفلکی پای

پیاده منطقه ای به شعاع 2 کیلومتر رو می رفتم و با تله ها

برگشتم.

موش ها از صدای موتور می ترسیدن. مجبور شدم زیر

مانتوم قایمشون کنم توی تاریکی کمتر وحشت می کنن.

حسابی سوختم و پاهام توی خارها زخمی شد.

البته هنوز نمی دونم چندتا گونه پیشنهادی برای این منطقه

وجود داره.

از برگشتن سری به اداره محیط زیست زدیم و قرار شد دفعه

بعدی که میخواستن به منطقه کلیلاغ (کوهپایه حفاظت شده)

برن ما رو هم با خودشون ببرن.

خیلی عالی میشه  ولی زمانش بین 5 تا 11 مرداده یعنی

تعطیلی نیمه شعبان و از دست دادن مولودی و مهمونی.

فعلا قراری نذاشتیم.

ظهر رسیدیم خونه. واقعا کولر خیلی چیز باحالیه ، خیلی

خیلی خیلی.

25تیر

با پشتیبانی مامان و دستیاری سپیده کوچولو های طفلکی با

کلروفرم تاکسیدرمی شدن.

کلا کار قشنگی نیست.

26تیر

شنبه یک روز عالی برای من توی دانشکده بود.

استاد محترم رو دیدم. گزارش تله گذاری هام رو دادم. برای

 12 گونه پیشنهادی نوشت که برم بگیرم.

واقعا 12 تا گونه زیاده و خیلی هم وقت میبره. باید کمک

بگیرم.

تازه باید از روی دندان ها هم طرح بکشم. ( برای تشخیص

گونه ضروریه.)

تله بزرگ بهم داده شد 5 تا،  که البته  نمیشه گفت خوبه ولی

از هیچی بهتره.

نمونه هام رو توی دفتر ( دفتر مخصوص نمونه گیری تمام

دانشجویان) ثبت کردم و به سرعت رفتیم کلینیک.

وقت ماساژ داشتم که نیومد و من بیخودی از دانشکده کشید بیرون.

بدی این کار( وکارهای زیبایی ) همینه که خانم ها اصلا

نمی تونن خوب برنامه ریزی کنن.

با اینکه خودم یک خانم هستم باید اعتراف کنم اکثر خانم ها

با تاخیر به کارهاشون میرسن یا اصلا نمیرسن.

خستگی رفت و آمد یک طرف، گرما هوای و بی ماشین

بودنم یک طرف.  وقتی به خونه می رسم کلافه ام و بیشتر

وقتم رو می خوابم. خیلی از لیست کارهام عقب افتادم.

تیر که اینقدر گرم باشه وای به حال مرداد.



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()





قاتل بی رحم

14تیر

من تقریبا یک قاتل خونسرد شدم.

با کلروفوم برای جریبل کوچولو مرگی نسبتا آروم رو فراهم

کردم و بعد تااکسیدرمی اش کردم.

بدون قطره اشکی...

کار من اینجوریه... اول بیهوشی و بعد مرگ.

خالی کردن پوست و تمیز کردن به وسیله بوراکس (نمک

مخصوص همین کار) و بعد پرکردن با پنبه و دوختن آن.

حالا یک پوست تمیز و پر شده هست.

جمجمه برای تشخیص گونه ای تمیز میشه و ازش عکس

برداری میکروسکوپی میشه.

به همین راحتی موجودی میمیره.

17تیر

گاهی شک می کنم به داستان عاشقی و دوست داشتن های

افسانه ای...

نمی دونم چطور میشه ابراز عشق کرد و تفسیر بدی ازش

برداشت نشه....

مزاحم نباشی... آویزون نباشی.... و نشون بدی برات

مهمه...نمی دونم چه جوری ....

الان  حس عجیبی توی وجودم رشد کرده، حسی مثل دوست

داشتن و تنفر همزمان.

چیزی مثل معلق شدن یا فرو رفتن زیر آب و بالا رو نگاه

کردن.

حجمی شفاف و با نور که صداها گنگ به گوش می رسه و

فشاری روی سینه ات وادارت می کنه به سمت بالا حرکت

کنی.

دست هات رو دراز می کنی و مثل ستاره ای دور فقط

توهمی از گرفتن رو داری.

نتونی بگی و فقط لبخند بزنی و درونت غوغایی باشه.

چقدر دوست داشتن و دستت دارم گفتن سخته.

 

18تیر

چیه انتظار داری از اعتراض و همایش و درگیری بنویسم...

نخیر ما چون خیلی باحال هستیم در چنین روزی تشریف

بردیم پارک ملت برای گشت و گذار !

ما و خاله شهین و زهرا خانم ( من ، سپیده ، فاطمه ، فائزه

، کیانا، کیانوش و حسام)

کلی چیپس و پفک و ذرت بوداد ه و کیک خانگی... مثلا ا

ومدیم گردش توی پارک. ولی سریعا زیرانداز انداختیم و

نشستیم و خوردیم و خندیدیم.

یاد بچگی ها ( خاله شهین همسایه دیوار به دیوار ما تا چند

سال پیش بود ) و چقدر دوران کودکی زیبا و بی آلایش

است.

انقدر نشستیم که هوا کاملا  تاریک شد و دیگه روبه رو رو

نمی دیدیم. مجبور شدیم برگردیم خونه.

هوا به شدت گرمه و رفتیم توی بالکن خوابیدیم، خوبی اش

اینه که از جریان خنک هوای صبح دم استفاده می کنیم و

بدی اش وجود بچه گربه هایی است که بازی های شبانه

 شان رو روی کله ما ادامه می دادن.

تازه وجود ما و با تشک و پتو براشون جالب بود و براشون

بازی جدیدی بود. تا صبح حسابی انگشت پا مون رو گاز

گرفتن و روی پشتمون پریدن.

من و سپیده که باهاشون بازی می کردیم ولی بابا حسابی

غرغر می کرد و سعی می کرد فراریشون بده... که البته

اونها فکر می کردن این هم یک جور بازیه و بیشتر روی

بابا می پریدن.



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()





درست یا غلط!

5تیر

کلا عید هرجوری باشه خوبه. امروز ددی به دلیل روز پدر و این حرفا می خواد بهمون ناهار بده.

حدود 12 راه افتادیم به مقصد ناکجا آباد... سپیده قبلا یک

جایی با دوستاش رفته بود که غذای خیلی خوبی داشت ولی

نه اسم رستوران رو بلد بود نه جای دقیقشو! همینجوری از

کنار این پل و بعد فلان رستوران یاد داشت. ما هم به دنبالش

راه افتادیم... خوشبختانه کلاغ و ابر نشونه نذاشته بود .

با کمی گشتن پیداش کردیم و واقعا جای خوب و آرومی بود

با غذاهای خوشمزه.

وقتی نشستیم که مراسم روز بابا رو شروع کنیم. یکهو بابا

گفت: این ناهار برای روز پدر نیست. این ناهار به مناسبت

سالگرد ازدواجمون است . (35 سال زندگی مشترک) و

اینکه زری 35 سال منو تحمل کرده ....

و اینجا بود که دهن  همه ما واموند.... 10 تیر تاریخ

ازدواجشون بود و چون مهدی و هما نمی تونستن اونموقع

بیان ، بابا تصمیم گرفت این هفته ناهار بده و ما فکر کرده

بودیم برای روزه پدره.

خیلی باحال بود... مامان سکه هم هدیه گرفت. اون هم روز

پدر!

بعد ناهار مراسم روز پدر گرفتیم و یک عالمه سروصدا

کردیم و از خودمون عکس گرفتیم. بقیه هم ما رو تماشا

کردن. باید قبلا بلیط می فروختیم....  

مهدی و هما ساعت 5 رفتن.

6 و 7 و 8 تیر

اول صبح آموزش ماساژ ... بعد کلینیک زیبایی و پوست

ساره.... کلاس زبان... وخواب

9تیر

تله ها رو برداشتیم و با بابا رفتیم به شکار موش... اصلا

برام توجیه نداره که برم 50 تا موش طفلکی رو بگیرم و

بیارم.

تعداد گونه ها معمولا 4 الی 5 نوع بیشتر نیست و خیلی از

نمونه ها تکراری میشه، واقعا احتیاجی نیست که این همه

موش رو بکشم. میشه اندازه گیری کرد و رها سازی کرد.

البته من استاد نیستم و حق اعتراض هم ندارم.

هم دلم می خواد زودتر موش ها رو بگیرم و کارم رو تموم

کنم و از طرف دیگه واقعا دلم براشون می سوزه و احساس

ناراحتی می کنم.

نزدیک ظهر رسیدیم به تربت جام و بعد به سمت روستای

چشمه گل رفتیم. اولین مکان تله گذاری...

اونجا یک سایت پرورش و رها سازی آهو بود . با امکانات

کامل ( خانه محیط بان و تجهیزات).

با محیط بان دوست شدیم و تله گذاری رو بیرون و داخل

منطقه آهوها انجام دادیم.

کلی درددل کرد و از مشکلات و اتفاقاتی که برای این

موجودات زبون بسته می افته تعریف کرد.

پلنگ و گرگ هایی که توسط روستایی زنده زنده زجر کش

میشن و حیواناتی که برای تفریح میمیرن.

واقعا ما آدم ها عجب موجودات وحشی و نفرت آوری هستیم.

ناهار مامان کوفته بادمجان درست کرده بود.

برای شام هرچی به بابا گفتم بریم ساندویچ بخریم راضی

نشد. ایشون رفتن سوسیس و سیب زمینی آوردن که من

طفلکی شام درست کنم ... خوب این چه فرقی با ساندویچ

داشت جز اینکه مجبور شدم آشپزی کنم و یک عالمه هم

ظرف بشورم.

پاپی سگ خونگی محیط بان بود که بعد مدتها جز صاحبش

آدم دیگه ای دیده بود کلی خوشحالی می کرد . واقعا سرم

باهاش گرم شده بود.

تله ها معمولا قبل غروب نصب و صبح زود فردا جمع آوری

میشن.

طعمه می تونه هرچیزی باشه ولی معمولا پفک به خاطر بو

و طعم خاصش باعث جلب توجه بیشتری میشه.

10 تیر

از 20 تا تله فقط یکیش موش گرفته بود. بقیه موش ها

زرنگ بودن و بهش نزدیک نشده بودن.

طفلکی یک جربیل هندی بود که دم بلندی داره و از طول

قفس من بیشتر بود. دمش با در تله کنده شده بود و از درد و

ترس خودشو به دیواره تله می کوبید.

( تله ها من زنده گیر بودن)

حالم خیلی بد شد و چشمام پر اشک شد. دلم نمی خواد به

هیچ موجود زنده ای بی دلیل آسیب برسونم.

این جربیل کوچولو قرار بود کشته بشه.

البته چون با کلروفرم اینکارو می کنیم بیهوش و بعد میمیره

و درد نمیکشه می تونم انجام بدم ؛ وگرنه اصلا توانشوندارم.

 فعلا تا یکشنبه باید نگهش دارم. ( دانشکده به خاطر کنکور تعطیله)

توی راه برگشت ساکت و دلمرده بودم. من رشته ام رو

دوست دارم ولی واقعا خیلی کشتن حیوانات حتی به دلیل

علمی هم برام سخت و ناراحت کننده است.

دارم سعی می کنم محیط بان رو راضی کنم برام موش بگیره

و کلروفرم هم بهش بدم که حتی مرگشون رو نبینم. اینجوری

کار کردن روی موش مرده برام راحتتره



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()





فعالیت جدید.... ماساژ

 

30 خرداد

شروع کلاس ماساژ .

به پیشنهاد فهیمه رفتم کلاس ماساژ ... هم جالبه هم برام پیش

ساره کار پیدا کرده . بیشتر دوست دارم روی ریلکسیشن

کار کنم. هم برای خودم و هم برای مراجعه کننده  لذت بخش

و آرامش بخشه.

اولین و ساده ترین نوع ماساژ لاغری است و عملا طرف

رو وشگون میگیری و فشار روی سلولیت ها میاری.

ولی حسابی انرژی ازت میگیره. امیدوارم اینجوری کمی

وزن کم کنم.

31خرداد

بیشتر وقتم رو پیش ساره و توی کلینیک زیبای بودم.

نمایندگی رسمی تالگو توی خراسان رو گفته و خودش هم  

کار پوست می کنه. خلی دختر آروم و دوست داشتنی است.

یک پسر خواستنی 3 ساله به نام سامین داره .  جاش و

کارش خیلی خوبه. (گلریز 2)

تا عصر اونجا بودم و با سامین بازی کردم و ناهار خوردم.

موقع برگشت باد وطوفان شدیدی شد و همه چیز درهم و

برهم شد. با ساره برگشتم.

سپیده و فاطمه امروز رفته بودن اردو ... اورتکن .... وقتی

برگشتن داغون و خیس و خیلی خوشحال .

تاآخر شب داشتم هی تعریف می کردن و می خندین.

یاد اردوهای دوران لیسانس خودم افتادم واقعا خیلی خوش

میگذره. حتی توی خاک و گل و گرسنه هم اردوی دوستان

خوش می گذره.

1تیر  

تا 2 ظهر  درگیر ماساژ بودم . هم لاغری و هم ماساژ

ابتدایی  ریلکس. از بس ایستاده بودم پاهام درد گرفت.

تا خونه اومدم ساعت 3 شده بود. امروز میریم سفره امام

جواد ... خیلی ماه خوبیه همش مولودی و مهمونیه...

خونه دخترخاله مامانم که خیل باکلاسه و برای مولودی دوتا

خانم آواز خون و دوتا خانم دف زن آمده بود.

خیلی خوش گذشت و همه خیلی حال می کردن واقعا با

مولودی های دیگه فرق داشت.

مامان خونه دوستش دعوت بود و جاش واقعا خالی بود.

2تیر

دیگه شورشو درآورده همش روی ماساژ لاغری کار میکنه

و اصلا وارد ریلکسیشن نمیشه.

ماساژلاغری 1مدل داره ولی ریلکسیشن چندین مدل با

حرکات دست مختلف.

داره یکجورایی بیخودی طولش میده. منم غرغری کردم و

گفتم کلاس دارم و وقتشو ندارم فقط موقع ریلکس اومدم و

دست هم نزدم ، فقط نگاه کردم و یادداشت برداری کردم.

قرار شد سپیده رو یکشنبه به عنوان مدل ببرم و فقط ریلکس

یاد بده. خوب غرغرم بدرد خورد. بیکار نیستم که...

وقتی برگشتم پیش ساره دیدم یکی از مرغ های حسینیش

مرده... عجب بدشانسی ایی.... ساره خیلی حساسه و خیلی

زود احساس ناراحتیشو نشون میده... حسابی غصه خورد...

جفتشم مریضه احتمالا اونم میمیره.

ناهار رو تنها خوردم و تا عصر اونجا بودم .

 3تیر

آخی بعد از چند روز صبح زود بیدار شدن و درگیر کار

بودن. امروز تعطیلی و خواب چقدر می چسبه.

اول ولگردی کردم و بعد یادم اومدی کوهی مطلب ناقص و

ترجمه نشده و تایپ نشده برای سمینار2 و پایان نامه دارم

که مطمئنا خود به خود مرتب نمیشن.

خیلی سخته بعد ولگردی بشینی سر درس ولی چاره ای نبود.

تله هایی که سفارش دادم هنوز حاضر نشده . ذهنم درگیر  

کارهای عملی و شکار هم هست.

امروز میترا جان تازه فهمیدن باید برای ارشد تعیین رشته

می کردن ( البته زمانش خرداد بوده.) هلاک دوستای جیگرم

هستم با این حافظه ها...

کلی غصه خورد و غرغر کرد و من دلداریش دادم... توی

دلم بهش خندیدم و کلی فحشش دادم.

آخه الان وقته فهمیدن حداقل 1 روز بعدش نه 1ماه بعد.

4تیر

امروز جمعه است . اگه همه روزها ول بگردی بازهم جمعه

حال و هوای خودش رو داره.

تمیز کاری و گردگیری همیشه مال روز جمعه است.

امروز تولد حضرت علی و روز پدره. مثل همیشه هدیه

پدرانه شامل لباس های تو خونه میشه.... آخه ددی محترم

من نه ساعت می بنده ، نه کمربند ....

از عطر و ادکلون هم خوشش نمیاد... خوب مگه چندتا گزینه

دیگه برات میمونه جز لباس.

براش پیژامه و تیشرت نخی مخصوص تابستون گرفتیم.

عصر رفتیم مولودی خاله فخری ( شوهر خاله ام متولد 12

رجب است و هرساله مولودی میگیرن.) خیلی خوش میگذره همه خاله و دختر خاله و خواهر زاده ها جمع میشن....

امسال مصادف شد با تولد دختر خاله ام . بعد مولودی جشن

تولد هم گرفتیم. کم توی مولودی شیرینی خورده بودم کیک و

شام هم بهش اضافه شد.

آفرین به این همه تلاش من برای حفظ سلامتی و لاغری.

تقریبا 12 خونه بودیم و خوشحال و خسته خوابیدم.



کلمات کلیدی :یادداشت روزانه
نوشته شده توسط تهمینه در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()





بهشت و جهنم ایروونی

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نمیرن! اون بوق و کرنای اصرافیل هم گم شده... یکی ازش  قرض گرفت و رفت دیگه  خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن. یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن. بقیه حوری ها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.

 اتحادیه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.

هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ایرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت!

برو یک زنگی به شیطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟

جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه:  نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!

تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

 جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.

چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن. بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.

یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو میخوان

الان مراجع داشتم میگفت ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم... چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن... برم یه چماقی بچرخونم



کلمات کلیدی :طنز
نوشته شده توسط تهمینه در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()





گرما و جریمه و قهوه

28 خرداد

 یک هفته خیلی شلوغ و گرم

اصلا دلم نمی خواد برم بیرون ولی بعضی وقت ها

چاره ای نیست... وقتی میری بیرون چسبناک میشی

و از همه بدتر این جریمه های عجیب برای آرایش و

لاک و از این حرف ها.

خوب رنگ تیره گرما رو به خود جذب می کنه اگه

حتی الان هم نتونی مانتو روشن بپوشی پس کی

اینکارو بکنی.

واقعا حوصله بحث در مورد این چیزها رو ندارم.

کلی خودم مشکل دارم.

تله باید سفارش بدم و از همه مهمتر برم برای شکار

موش های محترم.

باید برای حضور در دانشگاه در تابستان نامه بگیریم

که حراست دم در راهم بده.

زبان هم تموم شد و از هفته دیگه ترم بعدی شروع

میشه.

دارم برای کار تابستونی میرم کلاس ماساژ ( درمانی

و زیبایی) . کار باحال و آرامش بخشیه ولی همیشه

یادگیری سخته.

و بدتر از همه تایپ بی انتهای جزوه بد خط استاد که

برای فهمیدن هر جمله اش باید کلی فکر کنم. بیشتر

شبیه نقاشیه باستانی تا جزوه تکامل.

کمر درد گرفتن و چشم درد استاد جووون رحمی بکن

و خوش خط تر بنویس.

 

*

فال می گیریم. شوهر پیدا میکنیم. بچه تولید میکنیم.

چشم حسود می ترکونیم.

اینها تبلیغات جدید منه....

البته الان فال گیرهای محترم خیلی باکلاس تراز این

حرف ها هستند و نمیشه بدون وقت قبلی بری و قهوه

آشغالی بخوری و زندگیتو ببینی.

همسایه بامزه ای داریم که کارهای باحالی انجام میده.

مثلا وقتی مریضی بی علتی یا بی شوهری در خانه

ای اتفاق می افته. ایشون با یک عدد تخم مرغ میاد و

چشم حسود می ترکونه.

اینجوریه که یک تخم مرغ برمی داره .با خودکار

روش دایره میکشه به ازای هر نفر که توسط صاحب