5مرداد
این دفعه سومی هست که میریم برای تله
گذاری ولی تفاوتش اینه که یک جای باحال و
دور از دسترس میریم.
منطقه کلیلاق که قراره منطقه حفاظت شده
اعلام بشه ؛ بین کوه ها و حدفاصل تربت جام
و فریمان.
ساعت 8.30 روستای کاریزنو منتظر محیط
بان شدیم و با پاترول نیسان مخصوص گشت
محیط زیست راه افتادیم.
واقعا زیبا بود ولی جاده بسیار بد و خطرناکی
داشت و همش می ترسیدم که پرت بشیم.
بعد 3 ساعت رانندگی و کوهنوردی با ماشین
به منطقه مسطح سبز رنگ بسیار خنک
رسیدیم . (تربت جام 38 درجه و کلیلاق 17
درجه و باد...)
تمام منطقه پر سوراخ جونده بود. انواع پایکا Pika و ول (وول Elobius) داشتن با خوبی و خوشی زندگی می کردن.
شکارچیان هم انواع شاهین و عقاب بودن که
هرگز بیش از نیازشون شکار نیم کردن... پس
جمعیت خوشحالی بدون توجه به ما می دویدن
و بازی می کردن.
حتی تله ها هم براشون نوعی وسیله بازی بود...
تا عصر اونجا بودیم کلی سرما خوردیم و با 3
تا پایکا و یک موش خانگی برگشتیم.
محیط بان ما رو به منطقه دیگه ای برد (سماخون) با فاصله 2 ساعت از اونهمه سرسبزی و سرما به منطقه کویری خشکی رسیدیم. تقریبا ساعت 10 شب بود و قرار بود اونجا نوعی از موش های دوپا رو پیدا کنیم. آلاکتاگا Allactaga موجود زیبایی که طول دمش 5/2 برابر طول بدنش بود.
خیلی خسته بودیم ولی محیط بان نه... تمام
بدنم می سوخت ، حس می کنم بدنم به پایکا ها
واکنش داده و نوعی آلرژی رو نشون میده.
6مرداد
تقریبا روز جدید شروع شده و ما هنوز دنبال
آلاکتاگا می گردیم.
واقعا کار محیط بان ها سخته و خیلی خستگی
ناپذیر میشن. چندتاشون رو دیدیم ولی گرفتنش
مهمه.
مسئله مهم در مورد آلاکتاگا اینه به هیچ عنوان
به فلز نزدیک نمیشه و یعنی توی تله نمی
افته.
نحوه گرفتنش اینه که باید با ماشین دنبالش
بری و نور چراغ رو توی چشمم بندازی تا
خیره بشه و فرار نکنه و بعد به آرومی بری و
با دست پشت گردنشو بگیری.
به حرف خیلی راحته ولی در عمل بیش از
آنچه فکر می کنی سخته.
توی همین کارا دوتا موتور سوار ( مثلا بچه
محل های غیرتی روستاهای اطراف) اومدن
که ببینن ما چکار می کنیم و صدای
موتورشون حسابی آلاکتاگا ها رو ترسوند و
باعث شد یکی که خیلی خیلی به گرفتنش
نزدیک شده بودیم را از دست بدیم.
واقعا که این پسر بچه ها که تازه می خوان
مرد شدنشون رو نشون بدن کلی برامون
دردسر درست کردن.
بالاخره ساعت2 با دو تا آلاکتاگا کوچولو
برگشتیم تربت و مثلا شام خوردیم و توی
محیط بانی مرکزی خوابیدیم.
ساعت 6 از شده خارش و التهاب از خواب
بیدار شدم و چایی درست کردم.
بعد صبحانه یکی از پایکاها رو تاکسیدرمی
کردم چون نمونه بافتی اش رو محیط بانی می
خواست.
واقعا خیلی بهمون کمک کردن اون هم بدون
هیچ چشم داشتی. حتما از خجالتشون درمیام.
خوشحال برگشتیم خونه حالا 6 نمونه و 3
گونه داشتم واین برای سومین تله گذاری خیلی
خوب بود.
درسته این کوچولو ها میمیرن ولی چاره ای
نیست همیشه برای علم قربانی داده میشه.
دست چپم وحشتناک ورم کرده نمی تونم مچم
رو حرکت بدم و تمام بدنم می سوزه، احتمال
زیاد پایکا ها دارای انگل خارجی مثل کنه یا
کک بودن که من طفلکی رو قربانی کردن.
یکسر رفتم دانشگاه و نمونه ها رو توی حیون
خونه گذاشتم و سریع برگشتیم خونه.
تمام وسایل دم در استریل شد ( با حشره کش و
دارو و آب داغ) که احتمال ورود انگل رو کم
کنیم.
توی حمام متوجه شدم که چه بلایی سرم آ
وردن تمام بدنم تورم و ملتهب شده بود.
به هما زنگ زدم و درمانشو پرسیدم بدجور با
قرص ها گیج شدم.
8مرداد
مهدی و هما اومدن و من بهترم.
امسال خیلی باحال شد و من برای بار سوم
تولد گرفتم. ( اولین بار با مامان اینا . دومین
بار با بچه ها . سومین بار با هما و مهدی) .
سپیده کلی کیک پز شده خیلی خوب می تونه
کیک درست کنه و مزه اش خوب درمیاد.
مهدی و هما هم یک دستبند روکش طلا به نام
ساوانا ار محصولات اوریفیلم برام کادو گرفتن
و کلی باهاش خانم شدم.
بتونم بازم تولد برای خودم میگیرم خیلی خوش
میگذره.
12مرداد
امروز برای اولین بار می خوام کاریوتایپ
تهیه کنم ، نمونه ای از کروموزوم های گونه
که نشون میده از کدام گونه است. کمترین
درصد خطای تشخیص گونه ای رو داره.
کلی وسایل بشور و با آب مقطر استریل کن.
این رو بزار تو اتوکلاو، اون رو بزار توی
یخچال ، این رو تزریق کن، زمان بگیر...
موش کوچولو قربانی شد و من تا حدود ساعت
3 درگیر بودم. کلی پدرم دراومد فکر نمی
کردم اینقدر کار ببره تازه معلوم نیست درست
هم بشه باید فردا بیام و لام ها رو چک کنم.
خونه و ناهار و استراحت.... امشب قراره با
خاله مهناز و خاله مهری بریم کوهستان پارک
شادی.
کلی خوشحال بودم که امید و نوید و علی و
مهتاب هستن و منه به هوای اونها میرم همه
بازی ها رو سوار میشم.
اه اه پسر هم پسرهای قدیم همشون ترسو
هستن مثلا قرار بود به هوای اونها سوار بشم.
من و سپیده سوار میشدیم. امید که اصلا نیومد.
نوید می اومد بیرون منتظر میشد ، علی چندتا
بازی سوار شد... یکی منو بگیره از این بازی
می دویدم به بازی بعدی. سرم داشت گیج می
رفت.
تازه خودم رو کنترل کردم چون خیلی ضایع
بود همه آروم من بپر بپر می کردم. مثلا من
بزرگشون بودم و باید مراقبشون می بودم نه
اینکه خودم آتیش بسوزونم.
گرسنه و شاد برگشتیم و .... هرچی ورزش
کردم و رژیم گرفتم از بین رفت.... پیراشکی
و سالاد الویه و فلافل و شالاد و نوشابه و....
یکی منو بگیره.
14مرداد
امروز قراره دکتر بیاد و منطقه کاری منو
ببینه ، مثل یک کوهنورد حرفه ای لباس
پوشیده و کوله بسته رفتم دانشگاه و بقیه هم
اومده بودن ؛ یک ساعتی گذشت و دکتر پیدا
نشد ؛ بعد که زنگ زدیم فهمیدیم یک تصادف
کوچولو کرده و همه چیز کنسل شد.
اه اه امروز کلاس زبان داشتم و یک غیبت
الکی خوردم.
دست از پا درازتر برگشتم خونه؛ بابا قراره
فردا به دوستاش صبحانه بده و من پیشنهاد
سالادالویه کرده بودم.
سپیده: نرفتی که بیایی پیشنهادتو درست کنی.
قرار بود برای 30 نفر مرد شکمو صبحانه
درست کنیم. خوشبختانه پیشرفت علم و تمدن
برای همین وقتها خوبه با دستگاه غذا ساز همه
چیز رو رنده کردیم و مخلوط . خیلی خوب
دراومد و سس و ادویه فراوان.
تمام عصر هم صرف تایپ کردن شد. خیلی
مطلب برای سیمنار 2 و کلید شناسایی و
ماساژ دستم بود که باید پاکنویس و تایپ می
شد ؛ و امروز روز همین کارها بود حسابی
جلوی کامپیوتر خسته شدم.
کلمات کلیدی :یادداشت روزانه